اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

857

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

روح چو آفتاب است ؛ نفس چو ارض است ؛ قلب چو فلك است . گاه روح را زير نفس آرد عين روح بر جاى . همچنان‌كه عين قرص آفتاب بر جاى . و لكن روح به نفس محجوب گشت چنان كه آفتاب به ارض محجوب گشت . از دادن نور عاجز گشت آنجا ظلمت ليل گشت و اينجا ظلمت جفا گشت . گاه فلك آفتاب را زير آورد ، حجاب زمين از ميانه برخاست ، عالم منور گشت ؛ آنجا ضياء نهار آمد ؛ و اينجا ضياء موافقت آمد . و آنگاه بزرگان چنين گفته‌اند كه ضياء شمس را مدد از عرش است ؛ و ضياء روح را مدد از حق . اگر عرش مدد از آفتاب باز دارد سياه گردد ؛ و اگر حق مدد از روح باز آرد سياه گردد . معنى اين خبر پيغامبر گفت صلى الله عليه و سلم : ان لله تعالى فى قلب كل مؤمن و مؤمنة ثلاثمائة و ستين نظرة فى كل يوم و ليله . اين است كه ياد كرديم آن نظر مدد است چون شيطان . و نفس سياه سازند تا قلب را و روح را غلبه كنند . چون [ حق تعالى ] نظر كند نظر حق مدد شود قلب را و روح را و شيطان را و نفس را غلبه كند . و الحق يغلب و لا يغلب و يقهر و لا يقهر . و از اين نيكوتر رمزى است و آن آنست كه نظر حق تأثير مشاهدت است . چو قلب به غير حق نظر كند تا منظور اليه ميان قلب و ميان حق حجاب گردد ، حق نظر كند تا حجاب بسوزد ؛ چنان كه ميان آفتاب و ميان حراقه چيزى بنهى بسوزد . چون مشاهدت حق افتد با قلب كون اندر ميانه بسوزد . كون اندر جنب مشاهدت حق با قلب صد هزار بار كمتر است از آن چيز اندر جنب مشاهدت [ شمس با حراقه ] ؛ و لكن اين مشاهدت را عدد نهاد و نهايت نهاد تا سيصد و شصت از بهر سرى كه حجاب بر دوام بيگانگى افگند ؛ و مشاهدت بر دوام غلبت و حيرت افگند . از كل صفات فانى كند . تعطيل معانى واجب كند . چو حق تعالى داند كه حجاب بيگانگى خواهد افگندن ، نظر كند تا حجاب بسوزد . چون داند كه غلبهء مشاهدت قلب را از معنى معرفت فانى خواهد كردن و جوارح را از خدمت معطل خواهد كردن نظر بازگيرد ؛ تا به منع نظر بقا يابد . گاه مشاهدت معانى كند و گاه به